تبليغاتX
حکومت عشق
ارتباط با ما درباره ما صفحه اصلی
منوی فرعی

استخاره به قرآن
گالری تصاویر
سرودها و نواها
دانلود نرم افزار
اوقات شرعی
فال حافظ
کلام شهدا

گروه فرهنگی وارثین در سال 1387 آغاز به کار کرده و در راستای مبارزه با تهاجم فرهنگی و گسترش فرهنگ ناب اسلام در سایه زنده نگه داشتن نام و یاد شهیدان انجام خدمات و برنامه های ذیل را دنبال می کند: طراحی و تولید نرم افزارهای چند رسانه ای ، برگزاری برنامه های فرهنگی و مذهبی در مدارس ، طراحی و ساخت ماکت های عملیات ها و مناطق جنگی جنوب ، برگزاری برنامه های دیدار با خانواده معظم شهیدان و جانبازان عزیز ، برگزاری یادواره های شهدا و غیره :
گروه فرهنگی وارثین
پيوند روزانه

:: تمام پيوندها ::
جستجو در سايت
"لطفا از کلمات کليدي براي جستجو استفاده کنيد !!!


لوگوي دوستان
<--- لوگوي شما --->
انتشار : 4/2/88

سه ماه از اسارتم می گذشت که شب عاشورا فرا رسید. ما در هوای آسایشگاه که آکنده از ذکر حسین (ع) بود، عزاداری جانانه ای کردیم. دشمن مثل ماری زخم خورده به خود می پیچید، ولی تا آن موقع هنوز زهر خود را نریخته بود. با صدای بلند و به عشق حسین (ع) خواندیم و نوحه سرایی کردیم و بر سینه زدیم.

ناگهان صدای سروان "مظفر"، فرمانده اردوگاه، شنیده شد. مظفر شخص کثیف و بی رحمی بود. شنیدن صدای نحسش، خبر از واقعه ای تلخ برای بچه ها داشت. سروان به همراه 30 نفر سرباز مسلح به چوب و چماق و کابل، وسط محوطه اردوگاه ایستاده بود. او به سربازها دستور داد در آسایشگاه ها را باز کنند و کسانی را که حزب اللهی هستند و موجب تحریک دیگران، بیرون بیاورند. سربازها به دستور مظفر – که به خاطر پوشیدن پوتین های قرمز به "نوه شمر" معروف شده بود – وارد آسایشگاه ها شدند. تعدادی از برادرها را جدا کرده، با خود به محوطه اردوگاه بردند. همه کنار پنجره ها جمع شده بودند و با نگرانی، مظفر، سربازها و بچه ها را نگاه می کردند. بچه ها را بعد از به صف کردن، یکی یکی می زدند و وقتی از حال می رفتند، بدن نیمه جان آنها را می بردند به آسایشگاه . در این موقع، ناگهان فریادهای " الله اکبر – خمینی رهبر" بعثی ها را وحشتزده کرد. این فریادها، از یکی از آسایشگاه های پایین اردوگاه بلند شد و طولی نکشید که همه اردوگاه با آنها هماهنگ شدند. دیگر چیزی شنیده نمی شد، مگر فریادهای " الله اکبر – خمینی رهبر". بعثی ها وحشتزده بدون اینکه بقیه بچه ها را بزنند، همه را به آسایشگاه فرستادند. یک ساعت نگذشته بود که رفتند سر وقت بچه های آسایشگاهی که شروع کرده بودند به شعار دادن. همه را بیرون آوردند. ساعت 11 شب را نشان می داد و عراقی ها خاموشی را لغو کرده بودند. خودمان را برای هر برخوردی آماده کرده بودیم. همه با هم و هماهنگ، با فریاد " الله اکبر – خمینی رهبر" بیم و هراس را بر قلوب بعثی ها حاکم کردیم. نوه شمر به ناچار با بی سیم درخواست نیروی کمکی کرد. به همراه نیروهای کمکی وارد آسایشگاه شدند و همه را مجروح و زخمی کردند. نوه شمر، با این کار، به جد خود ثابت کرد که راه او بی رهرو نمانده است.




انتشار : 4/2/88

هوا هنوز گرگ و میش بود، پس از سپری کردن یک شب سخت عملیاتی، تازه از اول صبح آتش شدید دشمن حکایت از پاتک سنگینی داشت. رزمنده عارف و دلاور ورزشکار، حسن توکلی کنار من آمده تیربارش را به من داد و گفت:

" با این، سر عراقی ها را گرم کن تا من نمازم را بخوانم "

شروع به تیراندازی کردم و با گوشه چشم مراقب احوال و خضوع و خشوع او بودم. بر روی خاکریز تیمم کرد و در حالت نشسته به نماز عشق پرداخت. کمی تیراندازی کردم و باز متوجه توکلی شدم.

رکعت دوم بود. دست هایش را بالا آورده قنوت می خواند. از شدت گریه شانه هایش را که می لرزید به خوبی می دیدم، تیراندازی را قطع کردم ببینم چه دعایی می خواند،

"اللهم ارزقنی شهادت فی سبیلک اللهم ارزقنی توفیق شهادت فی سبیلک"

به حال خوشش افسوس خوردم، دوباره سرگرم تیراندازی به سمت دشمن شدم. باز نگاهی به توکلی کردم، جلوی لباسش خونی بود! به آرامی جوی خون از زیر لباسش روی زمین جاری و او در حال خواندن تشهد و سلام بود، دلم نیامد نمازش را بشکنم.

مترصد شدم سلام بدهد به کمکش بروم. در حالی که می گفت: " السلام ... علیـ ... کم و رحمت ... الله و ... برکا ... ته " به حالت سجده بر زمین افتاد.

جسد آغشته به خون این شهید عاشق را کناری خواباندم در حالتی که از این دعای سریع الاجابه متحیر بودم.




انتشار : 7/1/88

جنگ

" عملیات جاری که از ساعت 12 روز 22 سپتامبر آغاز شده است، قادسیه صدام خوانده شود"

قادسیه صدام، این اسمی است که صدام، عملیات محدود و برق آسایش را با آن صدا می کند. از ساعت 13 تا 19 دوشنبه 31 شهریور ماه، فرودگاه های نوزده شهر ایران، از جمله تهران، هدف بمباران هواپیماهای عراق قرار می گیرند، شهرهای شمالی از پایگاه کرکوک، شهرهای میانی از کوت و بغداد، و شهرهای جنوبی از پایگاه بصره. همزمان نیروی زمینی ارتش عراق عملیاتش را در سراسر مرز مشترک با ایران شروع کرده است. در تعاریف نظامی، وقتی سخن از عملیات محدود به میان می آیدکه یکی از این ها، یعنی اهداف، وسعت منطقه نبرد، تعداد نیروهای عمل کننده و زمان، محدودومعین باشد، و عراقی ها می گویند این عملیات محدود است، 12 لشکر، 15 تیپ مستقل و چند گردان، هزار کیلومتر مرز و یک وزیر خارجه که می گوید:" اگر بتوانیم، تهران را هم می گیریم"

و همه ماجرا قرار است بین سه تا هفت روز طول بکشد. از همین حالا رسانه ها درباره این موضوع حرف می زنند که بهتر است ایران بعد از سرنگونی یک پارچه بماند یا آن که تجزیه شود.و آیا صدام با این پیروزی آسان و به دست آوردن امتیاز ژاندارمی منطقه، رعایت منافع و مصالح آن ها را خواهد کرد یا نه. همه چیز به نظر معلوم است. کیسینجر می گوید:" جنگ حداکثر طی ده روز پایان خواهد یافت " بنی صدر می گوید: " اگر منظور عراقی ها قرارداد 1975 باشد، با مذاکره قابل حل است " کارتر امیدوار است جنگ، ایرانی را سر عقل آورده باشد تا به قوانین و مقررات بین المللی گردن بگذارند و گروگان های آمریکایی را آزاد کنند. اما امام همان جمله معروف را تکرار می کند: " الخیر فی ما وقع"




انتشار : 7/1/88

تشییع شهدا

آن روز دویست شهید بر دوش مردم تهران تشییع شده بودند. یکی دو روز می گذشت و مثل همیشه، مجهز و مصمم، دوربین به دست، رفته بودم تا از دوستانی که پیکرهای مطهرشان پس از سیزده سال باز گشته بود، عکس و فیلم بگیرم. سعید طوقانی، عباس دائم الحضور، احمد کُرد، حسین مصطفایی و ...

یکی از بچه های بسیجی که آزادنه برای خودش میان تابوتها و شهدا چرخ می زد، آمد کنارم و در گوشم گفت:

- حاجی اگه می خوای فیلم بگیری، یه شهید اون بیرونه که خیلی باحاله ...

فیلمبرداری را قطع کردم، تنم می خارید برای چنین چیزی. همراهش رفتم به محوطه باز پشت سالن معراج. اطراف را ورانداز کردیم که کسی نباشد. در تابوتش را که پرچم و میخهایش کنده شده بود، برداشت. ظاهرا نشان می داد که پیکر بلند و بالایی داخل کفن است. روی آن را خواندم، نوشته بود:

" محمدرضا نقوی، جهرم "

پارچه سفید را کنار زدم، جا خوردم. از جزیره مجنون آمده بود. از عملیات خیبر در زمستان 62. یعنی چهاره سال پیش، آنچه می دیدم خیلی زیبا بود. شهیدی با بدن کامل داخل تابوت خفته بود. خفته ای که سر در بدن نداشت. همه اندام، در حد خودش سالم و کامل بود. دستها، پاها، بدن، ... با وجودی که سر در بدن نداشت، محل قطع سر که رگهایش به خشکی می زد، به دیواره بالایی تابوت چسبیده بود و پاهایش که در لباس خاکی و پوتین قرار داشت، در حالی که خم شده بودند، به انتهای تابوت فشار آورده بودند.

سریع دوربین را درآوردم. فیلم و عکس پشت سر هم. از همه آن بدن زیبا، یک چیز بیشتر نظرم را به خود جلب کرده بود و آن اینکه سر در بدن نداشت. ناخواسته رفتم به کربلا. به عاشورا. یکباره متوجه شدم چشمی دوربینم خیس شد. یعنی چه؟




30/12/87
جنگ

... روز یازدهم مهر به مسجد جامع رفتم. بچه ها آنجا بودند. من به دنبال مسئولی می گشتم تا وضعیت را برایش شرح دهم و از او تقاضای کمک کنم. بچه ها پیشنهاد کردند که نزد "حاج آقا شریف" بروم. ابتدا فکر کردم که باید تیمسار و یا سرهنگی باشد. اما تصورم غلط بود. وقتی او را پیدا کردم که در گوشه مسجد ایستاده بود و عده ای دورش را احاطه کرده بودند. او یک روحانی بود، با سر و وضعی به هم ریخته و پیراهن و کفشهای آغشته به گل و خاک.

- حاج آقا شریف شما هستید؟

- بله، امری دارید؟

- حاج آقا شهر، داره سقوط می کنه

- چطور

- تا الان فقط پنج نفر جلوی دشمن ایستاده بودند.یه فکری بکنید. نیروهای دشمن اومدن توی شهر. گزارش بدید.

- بروید دعا کنید و از خدا کمک بخواهید...

احساس کردم که نمی خواهد حرفهایی را که قبلا زده بود، دوباره تکرار کند. از نگاهش تاسف و حسرت می بارید. پس از کمی مکث، با لحن دلسوزانه ای گفت:

- هر جا بگید با شما می آم

سراپا اضطراب و خشم بودم. نمی دانستم حرفم را به چه کسی بزنم. گویی در دلم آتش افروخته بودند. می سوختم و سراسیمه راه می رفتم. با روحانی دیگری صحبت کردم. می گفت: " چاره ای نداریم" با افسر دیگری حرف زدم. یکی از آنها سری تکان داد و گفت: سعی می کنیم گزارش بدیم.

یادداشتهای شهید بهروز مرادی از مدافعان خرمشهر

در کوچه های خرمشهر – ص 32




30/12/87
جنگ

به امام گفته بودنداین جا، در عراق نباشید. همین، از این که انقلاب به آن جا هم سرایت کندمی ترسیدند. امام ناچار به پاریس رفت. خیلی طول نکشید که به ایران آمد، بعد از آن پانزده سال، انقلاب پیروز شده بود. کمی بعدسفارت آمریکا هم به دست دانشجویان ایران اشغال شد. حیثیت آمریکا با همه هیمنه اش خدشه دار شده بود. از آن سو در عراق، صدام روی کار آمد. هیچ کس نفهمید چه اتفاقی روی داده است. البکر روی صفحه تلویزیون ظاهر شد. گفت حالش بد است و از این به بعد همه کاره عراق صدام است. هر چند که پیش از آن هم همین طور بود.

داعیه  های جدی عراق از فروردین 59 شروع شد.وقتی آمریکایی ها با ایران قطع رباطه کردند و امام آن را به فال نیک گرفت. ایران باید از جزایر تنب بزرگ و کوچک و ابو موسی خارج شود و حاکمیت عراق را بر شط العرب بپذیرد. این خواسته طرف عراقی بود. مدعی بود جایی هم به اسم عربستان در خاک ایران هست که باید خودمختار باشد. آن وقت ها برای ادعایمالکیت کمی زود بود و صدام که خود مدت ها درگیری با کردهای عراق بر سر خودمختاری را تجربه کرده بود. می خواست ایران را هم به همان بلا گرفتار کند.

ارتش ایران دوران بازسازی اش را پشت سر می گذاشت. اوضاع داخل ایران بر اثر درگیری هایی که این جا و آن جا، در کردستان و گنبد و خوزستان و ترکمن صحرا جریان داشتاز نگاه خارجی هایی که با انقلاب آشنایی نداشتند کاملا آشفته به نظر می رسید.

صدام آن وقت سرگرم مذاکره با کشورهای صنعتی غرب از جمله فرانسه و انگلیس و جلب حمایت آنان برای به دست گرفتن ژاندارمی منطقه بود. این مناسب ترین فرصت برای صدام جهت کسب استقلال سیاسی بود که سال ها به دنبال آن بود. استقلالی که آمریکا و شوروی و انگلیس و فرانسه نمی شناخت. آن ها همه در نظر دیکتاتور عراق که می رفت تا به عنوان قهرمان ملی اعراب جایگزین ناصر شود، استعمارگرانی بودند که منتظر فرصتی برای چپاول عراق بودند و او نمی خواست این فرصت به آن ها داده شود. او بسیار خوش شانس بود که در چنین موقعیتی قصد آزار ایران را داشت. وضعی که در آن هیچ یک از کشورهای منطقه و ابرقدرت های مطرح از انقلاب ایران دل خوشی نداشتند و به دنبال کسی می گشتند که در عین رعایت پز دموکراسی، با حمایت از او، این ابر قدرت بالقوه را سرجای خود بنشانند. صدام در محاسبه قدرت خویش در اشتباه بود. او فقط داشت نان خوش اقبالیش را می خورد.      ادامه دارد

 




آخرين مطالب
انتشار : 4/2/88
انتشار : 4/2/88
انتشار : 7/1/88
انتشار : 7/1/88
30/12/87
30/12/87



منوی اصلی
صفحه اصلی
اخبار
نشان راه
راه زندگی
مهاجران
سیاره رنج
حکومت عشق
برنامه ها
خدمات
محصولات
درباره ما
ارتباط با ما



آرشيو
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
لوگوي دوستان