... روز یازدهم مهر به مسجد جامع رفتم. بچه ها آنجا بودند. من به دنبال مسئولی می گشتم تا وضعیت را برایش شرح دهم و از او تقاضای کمک کنم. بچه ها پیشنهاد کردند که نزد "حاج آقا شریف" بروم. ابتدا فکر کردم که باید تیمسار و یا سرهنگی باشد. اما تصورم غلط بود. وقتی او را پیدا کردم که در گوشه مسجد ایستاده بود و عده ای دورش را احاطه کرده بودند. او یک روحانی بود، با سر و وضعی به هم ریخته و پیراهن و کفشهای آغشته به گل و خاک.
- حاج آقا شریف شما هستید؟
- بله، امری دارید؟
- حاج آقا شهر، داره سقوط می کنه
- چطور
- تا الان فقط پنج نفر جلوی دشمن ایستاده بودند.یه فکری بکنید. نیروهای دشمن اومدن توی شهر. گزارش بدید.
- بروید دعا کنید و از خدا کمک بخواهید...
احساس کردم که نمی خواهد حرفهایی را که قبلا زده بود، دوباره تکرار کند. از نگاهش تاسف و حسرت می بارید. پس از کمی مکث، با لحن دلسوزانه ای گفت:
- هر جا بگید با شما می آم
سراپا اضطراب و خشم بودم. نمی دانستم حرفم را به چه کسی بزنم. گویی در دلم آتش افروخته بودند. می سوختم و سراسیمه راه می رفتم. با روحانی دیگری صحبت کردم. می گفت: " چاره ای نداریم" با افسر دیگری حرف زدم. یکی از آنها سری تکان داد و گفت: سعی می کنیم گزارش بدیم.
یادداشتهای شهید بهروز مرادی از مدافعان خرمشهر
در کوچه های خرمشهر – ص 32